|
قله متروک
|
||
فعلاً با یک غزل مهمانتان هستم:
ساعت ۱۳ بار ضربه می زند
من ۱۳ سالگی ام را گریه می کنم
وتنم بین کودکی و بلوغ
آتش ...
روی دست دقیقه ها رفتند٬ روزهایی که جاودانه شدند
سیزده سال بی تو تنهایی دوزخ سرد این زمانه شدند
در پس واژه واژه ی غزلش٬ طعم اندوه مرگ جاری شد
زهر شیرین بیت ها بودند شعر هایی که عاشقانه شدند
سیزده سال قله ای متروک آرزو کرد فاتحش باشی
آرزو ها شبیه مصرع گنگ سوژه ی ناب یک ترانه شدند
قصه ی سیب و راز تنپوشت ٬ مثل رویای نیمه کاره شد و
غنچه ها بی بهار پژمردند ٬ شاخه ها خالی از جوانه شدند
...
سال ها بعد٬ یک شب پاییز٬ شاعری بین دفترش جان داد
روی دست دقیقه ها مردند٬ بیت هایی که جاودانه شدند
|
|